تبليغاتX
آسمون عاشقی
 

تصمیم آخر

دیگه تصمیم خودمو گرفتم یکبار برای همیشه میخواهم دیگه با تنهایی و سرنوشتی که اینگونه برام رقم زده نجنگم بلکه باهاش کنار بیام وتا همیشه برای خودم تنها بمونم دیگه حوصله ی انتخاب کردن وانتخاب شدن رو ندارم حالم از عزیزم ودوستت دارم های پوچ و بی انتها وسراب گونه بهم میخوره حالم از رفاقت با کسی که تورو بخاطر خودت نخواد بهم میخوره حالم از اینکه همیشه بچه مثبت باشم بهم میخوره دلم میخواد بد باشم اینهمه خوبی که چی شاید کسی منو بخاطر بدیم بخواد که البته دیگه اصلا برام مهم نیست من مسخ شدم مسخ درست مثل شخصت مسخ شده داستان فرانتس کافکا

باید مثل همیشه تنها زندگی کنم که البته مزایای زیادیم داره من دیگه گله ای ندارم

خدا را شکر

 

می زنی

                   حرفت را 

می زنم

                    حرفم را

 

می رنجند حروف 

از من و تو

 

ما

                   از هم...

 

 

 

 

نه!

 

حرفی نزن 

 

            تو حرف نداری 

اگر

 

 حرفی برایت در نیاورند. 

 

 

 

 

به حرف آمدی و

 

          به سکوت رفتی.  

 

 


 

نوشته شده توسط دانیال حیدری در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت


رقص مار

رقص مار
در آنجا، در میان شعله های روشن خورشید
خیال شاعری پرورده شهری چون گل رویا،
و در آن معبدی افروخته از عاج پیکرهای عریان هوس آرا،
و در هر گوشه اش گهواره ی عشقی
که از لالای مهتابها در خواب اقتاده،
به نرمی تاب می گیرد.
چو شب بر سینه ی این شهر تنها رنگ می ریزد؛ به بزم شاعر خورشید،
رقص مارها آغاز می گردد.
در آن معبد شراب دودها کز عطرهای وحشی گلها تراویده،
به زیر سقف های عاج می تابد
و در چشم برهمن ها چو طفل اشک می خوابد
شکوفا می سازد ز آنسو
هزاران شعله ی نیلی
که همچون شمع می تابد ز تاج دختران مست
که تنپوشی بجز گیسو
نمی رقصد بر اندام فریباشان
و آوازی بجز شادی
نمی خندد به لبهاشان
و عاج پیکر عریانشان از آتش خواهش
به رنگ مستی خورشید در بزم غروبی گرم می باشد.
همه خاموش پیش پیر پیران سر فرود آرند.
ولی با هر نگه خواهان رقص مارها هستند
دو دست پیر بر هم می خورد ز آنسو
هزاران مار در نور چراغ سبز می آید
و از پشت پرند دودهای عود
صدای ناله ی نی ها به خلوتگاه خاموشان
چو رویاهای شیرین سینه می ساید
بناگه بهت هر دختر به شادی جای می بازد.
دو دست تشنه ی او همچون گل ها باز می گردد
در این هنگام رقص مهتاب شرم می کاهد
به ناگه باز می گردند جلد مارها از هم
و بیرون می جهند از آن
پریزادان، پریرویان
همه چون آرزو دلکش
همه چون شعله آتش
جنون رقص می پیچد به هم طومار پروا را
سرود بوسه ها در زیر طاق عاج ها می تابد
شرار سبز و نیلی لحظه ای خاموش می گردد
چراغ شعله می میرد و ظلمت بال می گیرد
برهمن زیر لب آهسته ورد توبه می خواند
و شیطان در درون چشمها مستانه می خندد.
تن ابلیس در زربفت شیرین گنه کاری
چو نور تیره می رخشد
و بر آن بوسه ی مبهم و تنها
امید تلخ می بخشد
نفس ها پرچم عصیان به دست خویش می گیرند
و بازوها به گرد یکدیگر در رقص می آیند
هوس ها از شراب وصل ها سیراب می گردند
در این هنگام، شیطان شمع رسوایی می افروزد
پری ها، دختران را ترس می گیرد.
کبود و سبز درهم می شود
بنیاد قصر عاج می لرزد
شراب دود می خشکد
تن پیران چو خاکستر
به دست باد می میرد
چو صبح از گوشه ی امواج شب آواز می خواند
به بزم شاعر خورشید رنگ اشک می ماند
و شمعش خنده ی خود را درون سینه می بندد . .

==========================================

دست عشق از دامن من دور باد!
ميتوان آيا به دل دستور داد ؟
ميتوان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي ازساحل مباد ؟
موج را آيا توان فرمود :ايست !
باد را فرمود : بايد ايستاد ؟
ان كه دستور زبان عشق را
بي گزاره درنهاد ما نهاد
خوب مي دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي بايست داد





حرف هاي ما ناتمام ...
تا نگاه مي كني :
وقت رفتن است
بازهم همان حكايت هميشگي !
پيش از انكه با خبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير ميشود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان
چقدر زود
ميشود !

=================================================

وفا نكردي و كردم جفا نديدي و ديدم
شكستي نشكستم ،بريدي و نبريدم
اگر زخلق ،ملامت و گر زكرده، ندامت
كشيدم از تو كشيدم ،شنيدم از تو شنيدم
كي ام ؟شكوفه ي اشكي در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم ،به روي شِكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد ،به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم ،محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي ،مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي ،مگر ز موي سپيدم
به جز وفا و عنايت ،نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم ،ملامتي كه نديدم
نبود از تو گزيري ،چنين كه با غم دل
زدست شكوه گرفتم،به دوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او ،دويدم و نرسيدم
به روي بخت زديده ،زچهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم،گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم ،به سر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم

====================================================

این مطالبت رو یکی از دوستان برام گذاشته ازش ممنون

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط دانیال حیدری در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 17:34 موضوع | لینک ثابت


اللهم العن قاتلی یا فاطمة الزهرا سلام الله علیها

فرارسیدن ایام سوگواری بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (سلام الله ) رابمحضر حضرت ولی عصر    (عج الله )  و تمامی شیعیان جهان  تسلیت میگویم

شبها دل مولامون حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خیلی گرفته است

از یک طرف داغ حضرت رسول صلی الله علیه و آله از یک طرف داغ امام حسن علیه السلام و از طرفی شهادت امام رضا علیه السلام

امّا از همه سخت تر شکسته شدن حرمت خونه حضرت زهرا سلام الله علیهاست

آره رفیق فردا روزی سالروز سقیفه بنی ساعدست

روزی که در خونه امیرالمومنین علیه السلام رو آتش میزنند روزی حضرت محسن علیه السلام رو به شهادت میرسونند روزی امیرالمومنین علیه السلام کسی که عالم وجود بهش سجده می کنه رو دست بسته میبرند برای بیعت با ابابکر ملعون روزی که یاد آوریش درد آور ترین واقعه تاریخه روزی که امام صادق علیه السلام هر موقع یادش می افتاد میگند اونقدر اشک می ریخت که تمام محاسنش از اشک تر میشد روزی که امام زمان عجل الله روز شماری میکنه تا روز ظهورش انتقام اون روز رو ازون دو ملعون بگیره

این ایام اونقدر به امیرالمومنین سخت گذشت که فقط خود خدا میدونه زبانحالش اینه رو کرد به همسرشو گفت

ماندنت چون شمع آبم میکند

رفتنت خانه خرابم میکند

ای مسیحای علی اعجاز کن

مشکله مشکل گشا را باز کن

من که یکباره در از قلعه خیبر کندم

داغ زهرا به خدا از نفس انداخت مرا

 

مدینه بود و صفا بود و آشنای غریب

غریبه ماندو شبانگاه و قصه ای عجیب

اللهم العن قاتلی یا فاطمة الزهرا سلام الله علیها

التماس دعا

 

 


 

نوشته شده توسط دانیال حیدری در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:25 موضوع | لینک ثابت


گلی زیبا درگلستان زندگیم روئیده

گلی زیبا درگلستان زندگیم روئیده برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایش دعا کنید

در روزهایی که مصادف بود با روز تولدم ومن از درد تنهایی خود رنج می بردم ومی سوختم نسیمی بهاری در زندگیم وزیدن گرفت ومرا با نفس مسیحایی و دم روح القدسیش زنده کرد او اکنون تنها گل زیبای باغ منست و میخواهیم با هم قدم در راه عشقی مشترک بگذاریم برایمان و برای پاک ماندن عشقمان دعا کنید

التماس دعا

 این شعرها تقدیم محبت سبز او

شبی در خلوت من پا نهادی              دلت را نزد من تو جا نهادی

نشستی در برم چون ماه تابان         گل بوسه به لبهام وا نهادی

=================================

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني.

 

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني.

 

دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني.

 

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني.

 

دوستت دارم چون به يک نگاه،عشق مني

===========================

 

كاشكه يه روز با همديگه سوار قايق مي شديم
دور از نگاه ادما هر دومون عاشق مي شديم
كاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا مي گرفت

 
گلاي سرخ دلمون كاش بوي دريا مي گرفت
كاش تو هواي عاشقي ليلي و مجنون مي شديم
باد كه تو دريا مي وزيد ما هم پريشون مي شديم
كاش كه يه ماهي قشنگ براي ما فال م يگرفت
برامون از فرشته ها امانتي بال مي گرفت
با بال اون فرشته ها تو آسمون پر مي زديم
به شهر بي ستاره ها به آرومي سر مي زديم
شب كه مي شد امانت فرشته ها رو مي داديم
مامونو مي بستيم و به ياد هم مي افتاديم
كاشكه تو درياي قشنگ خواب شقايق مي ديديم
خواب دو تا مسافر و عشق و يه قاشق مي ديدم
كاشكه مي شد نيمه شب با همديگه دعا كنيم
خداي آسمونا رو با يك زبون صدا كنيم
بگيم خداي مهربون ما رو ز هم جدا نكن
هرگز به عشق ديگري ما رو مبتلا نكن
كاش مقصد قايق ما يه جاي دور و ساده بود
كه عكس ماه مهربون رو پنجره اش افتاده بود
كاش اونجا هيچ كسي نبود
يه وقتي با تو دوست بشه
تو نازنين من بودي مثل حالا تا هميشه
كاشكه به جز من هيچ كسي اين قدر زياد دوست نداشت
يا كه دلت عشق منو اول عشقاش مي گذاشت
كاش به پرنده بودي و من واسه تودونه بودم
شك ندارم اون موقع هم اين جوري ديوونه بودم
كاش تو ضريح عشق تو يه روز كبوتر مي شدم
يه بار نگاه مي كردي و اون موقع پر پر مي شدم
كاش گره دستامونو اين سرنوشت وا نمي كرد
كاش هيچ كدوم از ما دو تا هيچ دوستي پيدا نمي كرد
كاش كه مي شد جدايي رو يه جايي پنهون بكنيم
خاراي زرد غصه رو از ريشه ويرون بكنيم
كاش كه با هم يه جا بريم كه آدماش آبي باشن
شباش مثه تو قصه ها زلال و مهتابي باشن
كاشكه يه روز من و تو رو تو دريا تنها بذارن
تو قايق آرزوها يه روز مارو جا بذارن
اون وقت با لطف ماهيا دريا رو جارو بزنيم
بسوي شهر آرزو بريم و پارو بزنيم
بريم يه جا كه آدماش بر سر هم داد نزنن
به خاطر يه بادبادك بچه ها فرياد نزنن
بريم يه جا كه دلها رو با يك اشاره نشكنن
بچه ها توي بازيشون به قمريا سنگ نزنن
جايي كه ما بايد بريم پشت در زندگيه
عادت مردمش فقط عشقه و آشفتگيه
چشمامونو مي بنديم و با هم ديگه مي ريم سفر
يادت باشه اينجا هوا غرق يه دلواپسيه
اما از اينجا كه بريم فقط گل اطلسيه
ترو خدا منو بدون شريك شادي و غمت

مثل همیشه عاشقت مثل همیشه عاشقت

 


 

نوشته شده توسط دانیال حیدری در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 12:53 موضوع | لینک ثابت


تولد من و تولد عشقم

 

۲۱ ام اردی بهشت سالگرد تولد منه و ۲۵ ام اردی بهشت سالگرد تولد عشقم

خیلی  سخته آدم یه دوره ی طولانی منتظر یه روز خاص باشه که بتونه اون روز رو فقط و فقط با خودش وعشقش تنها باشه ولی سر بزنگاه  همه چی خراب بشه وهمه چی  بشه کلاغ پر ومثل کلاغ قصه بره ودیگه بخونه اش نرسه راستش فردا متاسفانه 28 امین سال تولد منه که میخوام صد سال سیاه نباشه دلم خوش بود امسال یه نفر رو دارم که بهم تبریک میگه واون تبریکش قده تموم دنیا برام با ارزشه ولی دیدم که نشد سر هیچ وپوچ همه چیه زندگیم بهم خورد و من امسال هم تنها موندم با یه دنیا غم  وقتی آدم از اول تنها باشه غصه ای نداره میگه خدا خواسته ولی وقتی یه نفر تا نیمه ی راه زندگی باهات میاد و بعد تنهات میذاره اونجایی که بهش نیاز داری و اونجای که باید کسی باهات باشه ولی  نیست میفهمی که بهت ظلم شده واین از عدالت بدوره  بهر حال من در این روز یعنی بیست ویکمین روز ماه اردیبهشت بدنیا اومدم تا تلخ ترین روز سالم این روز باشد وروزی باشد که تنها دعایم از درگاه خدای متعال یا وصال محبوبست یا زودتر رسیدن به وصال پروردگار که لااقل روحم آزادانه بسمت او بپرواز در آید .

 

 

پرسید : رو براهی ؟

                      گفتم : آری روبراهم ....   

                                                          رو به راهی که رفته ای ..................

 

 

یك نفر از كوچه ی ما عشق را دزدیده است
این خبر دركوچه های شهر ما پیچیده است

دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت
گوئیا او هم بساط خویش را برچیده است

عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم
عشق را از غنچه های كوچه باغی چیده است

عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد
عابری این تابلو را دورمیدان دیده است

یك چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است
چشمكش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است

می روم از شهر این دل سنگهای كور دل
یك نفر بر ریش ما دل ریشها خندیده است ....       

                                                                                                                                    

            دیگر چه می خواهی؟؟؟؟؟

مرا از اینکه می بینی پریشان تر چه می خواهی؟

از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی؟

من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم

بیا این اوج، این پرواز، این هم پر، چه می خواهی؟

مرا بی خود به باران می بری با مستی چشمت

بیا این چشمها، این گونه های تر، چه می خواهی؟

برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست،

بیا این تیغ، این شمشیر، این هم سر چه می خواهی؟

مرا کافیست تاوان لبانت بوسه ای زخمی

از این ضحاک در خون مرده، آهنگر چه می خواهی؟

تمام این غزل با خون رگهایم نثارت باد.

بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه می خواهی؟

 

 

                                                                     

می دونید این روزها چی  بیشتر از این عذابم میده ؟

نمیدونم چه حکمتی  بوده تو این قضیه که تولد عشقم دقیقا 4 چهار روز بعد از تولد منه و من به این خاطرهم باید عذاب بکشم  که نمی تونم این همه احساس رو که میخواستم نثار وجوده نازنینش کنم در خودم بکشم                                                                 هزاران شعر ناب حاضر کرده بودم که برایش بخوانم   هزاران گل یاس ورز ومیخک ولاله ومریم  و اقاقیا چیده بودم تا بپایش بریزم   جانمازی گسترانیدم تا هزاران بار خالق را برای خلق او بستایم هزاران موسیقی عاشقانه ساختم تا برایش بنوازم   هزاران لالایی برای شب تولدش حاضر کرده بودم تا زیبا ترین خواب عالم با لالایی  من بسراغش بیاید ........................ ولی افسوس

بغض راه گلویم را میفشارد نفسم بالا نمی آید گریه امانم نمی دهد نمی دانم چکار باید کنم بدرگاه کدامین خدا پناه ببرم 2 ماهست دارم از در گاه خدا التماس می کنم جانمازم همیشه خیس اشکست روحم در کالبد جسمم بیتابی می کند نمی دانم             چرا خدا مرا پیش خود نمی خواند برای چه مانده ام ؟

من عاشقم بکدامین گناه برایم حکم صبر داده اند ؟

اینقدر عجز ولابه کرده ام حالم از خودم بهم میخورد احساس بی شخصیتی محض وجودم را فرا گرفته و از خود متنفرم افسوس از این همه تنهایی ودریغ از آنهمه محبت و آنهمه عشق که بر سر هیچ وپوچ هدر رفت و دیگر قبله گاهم گم شده است پناه برخدا ....

 

 

 

من نباشم کی تو رؤیا ، موهاتو ناز می کنه ؟
 کی با بالای شکسته با تو پرواز می کنه ؟
 راس بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو
 کی میاد دونه دونه با حوصله باز می کنه ؟
 من نباشم کی می شینه تا سحر بالای سرت ؟
 کی میاد برداره اشکو از رو چشمای ترت ؟
من نباشم کی میاد موقع رفتن اشکاشو
می کنه بدرقه ی راه بلند سفرت ؟
 من نباشم کی گلای خواهشت رو آب میده ؟
کی به فریادت با حس عاشقی جواب می ده ؟
 راس بگو به غیر من کدوم دیوونه ای میاد
 واسه هر اشاره کردنت دو تا کتاب می ده ؟
 من نباشم کی میاد با خواهش و با التماس
 با یه عالم گل ارکیده و کلی گل یاس
 منت چشماتو می کشه فقط به این امید
 که بهش بگی برو ، شعرای تو پر از خطاس
من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره ؟
 کی میاد دنبال تو تو رو تا خورشید می بره ؟
من نباشم کی میگه همیشه حقا با توا ؟
 واسه ی خاطر تو جون می ده پشت پنجره
 من نباشم کی می باره تو زمون تشنگیت ؟
 کی می خواد تو رو مث من تو تموم زندگیت ؟
 من نباشم کی با چشمای تو سازشش می شه ؟
 با تموم مهربونی و غم و دیوونگیت
من نباشم کی واسه خوابت لالایی می خونه ؟
 تو تو هر هوایی باشی ،‌ باز تو دنیات می مونه ؟
 من نباشم کی بهت می گه بازم عاشقتم ؟
اگه حتی دلمو بشکنه و برنجونه
 من نباشم کی تحمل می کنه کار تو رو ؟
 با رقیب گشتنا و اذیت و آزار تو رو
 تو خودت داور میدون شو بگو من نباشم
 کیه که جواب نده تلخی رفتار تو رو ؟
من نباشم کی برات قصه می گه تا بخوابی ؟
کی میاد سراغ رؤیات تو شبای مهتابی ؟
 من نباشم کی بیداره تا تو خوابت ببره ؟
 کی قایم می شه لای ابرا که راحت بتابی ؟
 من نباشم کی کلافت می کنه با سوالاش ؟
کی تو رو بهم می ریزه ، با بیان خیالاش ؟
 ولی بی انصافیه ،اینم بگم ، من نباشم
 کی تو نامه جای اسمت ماهو می ذاره بالاش ؟
 من نباشم کی تو هر چیزی بگی گوش می کنه ؟
 کی به خاطر تو دنیا رو فراموش می کنه ؟
 من نمی گم تو بگو که کی زمون قهر تو
 همه ی مردم دنیا رو سیاپوش می کنه ؟
 من نباشم کی تو رؤیا درو روت وا می کنه ؟
 هر چی که گم می کنی یه جوری پیدا می کنه
واسه ی من افتخاره ، نگی منت می ذاره
ولی که اندازه ی من ، زیبا ‌زیبا می کنه ؟
من نباشم کی به مرغ عشق تو دونه می ده ؟
 کی به طاووس قشنگ آرزوت لونه می ده ؟
 کی به اون سری که توش عشق یه آدم دیگس
 با نهایت جنون و عاشقی شونه می ده ؟
 من نباشم کی واست حرفای رنگی می زنه ؟
 دیگه کی حرف چش به اون قشنگی می زنه ؟
 کی میاد به جای طرحای قدیمی و زیاد
روی نامه طرح برگ توت فرنگی می زنه ؟
 من نباشم کی میاد انقدر برات دعا کنه ؟
 هر چی برگردونی رو تو ، باز تو رو صدا کنه
 کیه که بدونه دیشب با رقیبش بودی و
 انقد عاشقت باشه ، بازم بهت نگاه کنه ؟
 من نباشم می دونم تو استراحت می کنی
 اولش ساده به این نبودن عادت می کنی
 اما وقتی فهمیدی راس راسی عاشقت بودم
 نمی گی اما یه کم ، احساس غربت می کنی
 من نباشم اگه حس کردی یه کم غریب شدی
 از یه عاشق یا یه شمع سوخته بی نصیب شدی
 بنویس رو کاغذ و بده دس باد بیاره
 بنویس فقط تویی ، چون دیگه بی رقیب شدی
 من میام گذشته رو می دم دس آب روون
 بعدشم با التماس بهت می گم دیگه بمون
اگه پای کسی تو زندگی ما وا نشه
می تونیم با هم بریم تا هفت تا شهر آسمون
 من نباشم یه روز امتحان کن و بگو چی شد
 اگه امتحان می کردی تو ، چه قد چیزا می شد
 بعد امتحان اگه یه وقت کسی بود مث من
 نشونم بده بگو شاگرد اولت کی شد ؟
 من نباشم می دنم فکر می کنی خود خواهیه
 ولی این حقیقته ، قصه آب و ماهیه
 هیچ کسی نمی تونه انقد دوست داشته باشه
 عشق من یه عشق آسمونی و الهیه
من نباشم ولی نه ،‌ باید خودت بگی بیا
 تو باید فرقی بذاری میون عاشقیا
 دیگه ما تو عصرمون لیلی و مجنون نداریم
قلبامون سنگی شدن ،‌ رنگ دلامونم سیا
 من نباشم به خدا قدر تو رو نمی دونن
 دوس دارن باهات بسازن و لیکن نمی تونن
 من می رم تا که نباشم ولی یک چیزو بدون
 اونا هیچ کدومشون آخر باهات نمی مونن

 

 

 

 

و اینم یه شعر که عشقم برای روز تولد خودش گفته

لحظه های مستمند پای عابرها سلام

                                                   لحظه های ناب بی همتا سلام

لحظه های بیست وپنجمین شب ا ردی بهشت

                                                       خاطرا ت خوب ودختری شیدا سلام

نغمه های کودکانه لای دفترهای من

                                                   یاد سرخ درس ومشق وخط نا خوانا سلام                                                                                                                                                               ازدحام خاطرات تلخ وخون آلود جنگ        

                                                           سفره های شام پرزداغ بی بابا سلام

نوجوان شوخ وشنگ ومست ونا آرام                                                    

                                                             بیقرار غمزه های گرم وبس گیرا سلام

لیل کرد نوعروس خواب بی تعبیر یار

                                                                  نا خوشی روز هجر دختری تنها سلام

مرگ عشوه گر رها در انتظارت مانده است

                                                                 التهاب سرد گور تنگ ونا پیدا سلام 

                                                     ( رها )

 

 


 

نوشته شده توسط دانیال حیدری در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 11:47 موضوع | لینک ثابت


هذیان

بسمعه تعالي

هذیان

(موسيقي معمولي و آرام مي آيد)

يک پارک يا يک مکان عمومي ، چهار مرد بر روي نيمکت هاي پارک

 نشسته اند يکي مشغول مطالعه روزنامه است يکي مشغول ور رفتن با موبايلش يکي ديگر دراز کشيده است و آخرين نفر بي خيال نشسته  وآرام است (موسيقي) دختري در حاليکه مشغول صحبت با گوشي موبايلش است وارد صحنه مي شود همه نگاه هايشان بسمت دختر خيره مي شود دختر مي نشيند  گوشي را داخل کيفش مي گذارد . سيگاري در مي آورد و بر لبش مي گذارد

 هر چي  مي گردد چيزي  را براي روشن کردن آن در کيف و جيب هايش

 نمي يابد . مردها همه دست در جيب هايشان  مي کنند هر کدام فندکي

 در مي آورند هر کدام مي خواهند  فندک خود را به دختر بدهند . هر کدام با چشم و دست براي هم خط و نشان  مي کشند

( يک موسيقي مخصوص  فيلم هاي وسترن ) مردها دو به دو پشت هم

ايستاده اند  و مي خواهند دوئل کنند در دست هر کدامشان يک هفت تير است موسيقي اوج مي گيرد دو نفر از بازي حذف مي شوند . دو نفر ديگر نيز با هم دوئل مي کنند  و تنها  يک نفر باقي مي ماند  مرد با افتخار  به طرف دختر

 مي رود و با فندکش سيگار بر لب دختر را روشن مي کند اکنون او کنار دختر نشسته است (نور مي رود)

(نور مي آيد، موسيقي)

دختر و پسر مشغول خوردن چيپس ، پفک و تخمه هستند هر دو با موبايل هايشان ور مي روند ، از همديگر عکس مي گيرند . در انتهاي صحنه دختري ايستاده است . با ديدن دختر ، پسر با دختر روي نيمکت خداحافظي مي کند و مي رود . دختر از توي کيفش وسايل آرايش  و آينه اش را

 در مي آورد و آرايشش را تازه مي کند. پسر با دختر دوم از صحنه خارج مي شوند . صداي ترمز ماشيني مي آيد چند بوق پياپي  دختر خندان  و با عجله کيفش را برمي دارد  و از صحنه خارج مي شود.

در يک قسمت صحنه منزل  و وسايل پسر را مي بينيم  و در قسمت مقابل  وسايل دختر را. وسط صحنه يک ضبط صوت است يک کتابخانه يک تلويزيون که به يک وسيله پخش تصوير وصل است. پسر در پشت ميز  خود مشغول کار با لپ تاپ خود است . يک هدست نيز بر گوشش است  وب کمي نيز کنار دست خود دارد معلوم است مشغول چت کردن است . دختر نيز پشت لپ تاپ خودش است  او نيز ويس دارد و وب کم نيز دارد ساعت روي ديوار دوازده شب را نشان مي دهد دختر بر مي خيزد از توي يخچال يک پاکت شير در مي آورد و داخل ليوان مي ريزد و مي خورد . چراغ مطالعه و لپ تاپش را خاموش مي کند و روي تختش مي خوابد.

پسر کسل شده خميازه کشداري مي کشد  بر مي خيزد سر يخچال مي رود پاکت شير را در مي آورد چيزي درون آن نيست آن را پرت مي کند چيز ديگري پيدا مي کند و مي خورد  کنترل تلويزيون را بر مي دارد  و کانال عوض مي کند  حوصله اش سر مي رود تلويزيون را خاموش مي کند

 لپ تاپ و چراغ مطالعه اش  را خاموش مي کند و مي خوابد .

(نور مي رود )

(موسيقي)

صبح است ساعت 9:30  پسر از خواب بر مي خيزد بيرون مي رود بعد از چند دقيقه دختر نيز از خواب بر مي خيزد  پسر با پلاستيکي پر از مواد خوراکي باز مي گردد  دختر گوشي تلفنش  را بر مي دارد در همين لحظه گوشي تلفن همراه پسر نيز زنگ مي خورد  با هم شروع به صحبت  کردن مي کند پسر از مواد خوراکي که خريده است بر مي دارد  و به پشت ميزش بر مي گردد دختر نيز سراغ يخچال مي رود از همان خوراکي ها بر مي دارد  در حاليکه هنوز با گوشي تلفن بي سيمش در حال صحبت است موسيقي اوج مي گيرد    ساعت 12:30 ظهر را نشان مي دهد دختر تلفن  را قطع مي کند پسر نيز گوشي اش را قطع مي کند  نگاهش به ساعت مي افتد  با عجله لباس عوض مي کند صداي بوق ماشيني  مي آيد  از  پنجره نگاهي به بيرون مي اندازد دستي تکان مي دهد و لبخند  بر لب به سرعت  از صحنه خارج مي شود. دختر نيز بعد از دقايقي با گوشي همراهش تماسي مي گيرد و بعد از صحنه خارج مي شود.

(نور مي رود موسيقي فيد مي شود)

(نور مي آيد) مکان همان جا منتها بصورت يک کافي شاپ است

پسر و دختر مشغول خوردن پيتزا و ... در دور يک ميزگرد  هستند  روي ميز 2 بسته کادو پيچ شده متفاوت وجود دارد هر دو مشغول خنديدن و گفتگو  هستند  ساعت 9:30 شب  موسيقي  ادامه دارد. دختر و پسر هر دو مشغول کشيدن سيگار مي شوند موسيقي اوج مي گيرد  ساعت 12:30  شب است زير سيگاري پر است  از فيلتر هاي سيگار  ، روي  ميز نيز پر از خوراکي هاي  نيمه خورده است يک پيشخدمت تعطيلي کافي شاپ  را به آن دو گوشزد مي کند هر دو کادوهايشان را برمي دارند و خارج مي شوند ، صداي  دزدگير 2 ماشين  ( نور مي رود و موسيقي قطع مي شود)

(نور مي آيد) حالا جاي دختر و پسر عوض شده است ساعت 11 صبح پسر مشغول کار با لپ تاپ است   دختر نيز در حال خواندن  کتابي است  پسر بر مي خيزد در کتابخانه  دنبال کتابي مي گردد آن را  نمي يابد  بي حوصله به پشت کامپيوترش  بر مي گردد  دختر از خواندن کتاب خسته  مي شود کتاب را به درون قفسه کتابخانه  بر مي گرداند    تلفن  همراهش را برمي دارد  و به گوشي پسر زنگ مي زند  پسر براي برداشتن گوشي به طرف کتابخانه  مي رود چون گوشي بيسيم  آنجاست گوشي را برمي دارد  کتاب را در داخل کتابخانه  مي بيند گويي گيج شده است شماره دختر را بر روي گوشي مي خواند به آن جواب نمي دهد. دختر کلافه چتد بار ديگر تماس مي گيرد اما باز هم جوابي نمي شنود  عصباني بر مي خيزد  مي رود گوشي تلفن بي سيم را به دست پسر مي دهد  آنرا وصل مي کند و با داد و فرياد شروع به صحبت با هم مي کنند   موسيقي اوج مي گيرد هر دو گوشي ها را پرت مي کنند.

(نور مي آيد)

دختر و پسر لباس عروس و داماد بر تن دارند زير تور سپيدي نشسته اند به هم لبخند مي زنند کسي قند بر روي سرهايشان مي سابد عکاس و فيلمبردار نيز ديده مي شود موسيقي ريتميک عروسي، کساني مي رقصند ، عروس  و داماد  با زدن يک فلاش توسط  عکاسي فيکس ( عکس مي شوند )  با موسيقي  ريتميک ديگري وسايل  پسر  و دختر که در دو نقطه صحنه است  توسط افراد حاضر به يک جا انتقال مي يابد اکنون اينجا خانه مشترک آندوست. ( نور مي رود)

صبح است دختر و پسر هر دو دور يک ميز مشغول خوردن صبحانه هستند    (عقربه هاي ساعت تند تند  مي چرخند گذشت زمان )  روي ميز پر از خوراکي است پسر بر مي خيزد   لباس  مي پوشد  سرش  را شانه  مي کند کيفش را بر مي دارد  و مي رود  صداي دزدگير ماشينش  دختر از پنجره براي او دست تکان مي دهد  تلفن  را بر مي دارد  کنار پنجره  مي رود  با تلفن  حرف مي زند  به طرف  لباسهايش  مي رود  حاضر مي شود  و از صحنه  خارج مي شود بعد از چند لحظه پسر گويي چيزي را جا گذاشته به منزل بر مي گردد ابتدا دنبال وسيله اش مي گردد سپس متوجه نبودن زن مي شود  تلفن را بر مي دارد  و با زن تماس مي گيرد کسي گوشي را بر نمي دارد  در منزل قدم مي زند  عقربه هاي  ساعت تند تند مي چرخند ساعت 9:30 شب  اسب ( اوج موسيقي) زن وارد مي شود  مرد با همان لباس ها و با همان فرم ثابت پشت ميز منتظر است به طرف زن  مي رود  از او علت دير آمدنش و کجا بودنش را مي پرسد دختر جواب هاي سربالا مي دهد مرد داد مي زند  دختر بي اعتنا به داخل اتاقش

 مي رود صداي کوبيده شدن در بعد از چند لحظه  تلفن  به صدا در مي آيد  مرد و زن هر دو به طرف آن مي روند.  ( نور مي رود)

شب است ساعت حدود 11   زن  در خانه تنهاست قدم مي زند  مرتب تلفن را بر مي دارد  تماس مي گيرد  و قطع  مي کند  تماس مي گيرد و قطع مي کند  دورن وسايل  مرد  را مي گردد  عکسي را مي بيند  زير گريه مي زند

مرد وارد مي شود   تلو تلو خوران با سيگاري در دست زن با داد  و فرياد و عکسي  در دست  به طرف او مي رود  مرد بي اعتنا  از کنار او رد مي شود  عکس را نيز از  دست او مي گيرد  دختر جيغ مي زند مرد عصبي  به قصد  زدن او به طرفش مي رود  زن فرار مي کند   با گريه چمداني را در دست با لباس بيرون بدون اعتنا به مرد خارج مي شود مرد بي اعتنا به طرف تلفن

 مي رود  آن را بر مي دارد تماس مي گيرد و شروع به حرف زدن  مي کند

 مي خندد.( نور مي رود)

زن و مرد مشغول دعواي شديد  و داد و بيداد هستند منزل کاملا بهم ريخته است مرد و زن براي هم وسايلي را پرت مي کنند هر دو با عصبانيت تمامي وسايل شخصي اشان را جمع مي کنند و مي روند . ( نور مي رود اوج موسيقي)

(نور مي آيد)  زن  و مرد در گوشه صحنه هر کدام با يک  دختر و پسر ديگر مشغول صحبت کردن هستند در وسط صحنه نوزادي مشغول گريه است زن و مرد از پسر و دختر غريبه خداحافظي مي کنند پيش هم مي آيند نوزاد همچنان گريه  مي کنند هر دو بر سر نوزاد داد مي زنند و او را براي هم پرتاب مي کنند موسيقي اوج مي گيرد هر دو رفته اند نوزاد در مرکز صحنه است.

                                                                    دانيال حيدري

                                                               6/8/85    

                                                                          پايان

هرگونه برداشت یا استفاده از این اثر منوط به اجازه مولف میباشد

 

 دوستا ن عزیز با ارسال نظراتتون منو در نوشتن متن های قو یتر فنی تر یاری بدید ممنون

تا بتونم در خدمت فرهنگ وهنر مملکتم باشم


 

نوشته شده توسط دانیال حیدری در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:58 موضوع | لینک ثابت


زائر امام رضا (ع)

 

   

میخواهم بنویسم ولی نمیدانم باید ازچه بنویسم ازمرگ نوشتم که بالاترین فریاداست ولی ارضایم نکرد مرگی که جسم را ازبین ببرد وروح رابیازارد دوای دردعاشق نمی باشد نمیدانم دیگر از بس نالیدم حالم از خودم هم بهم میخورد کاش درمرگ بپایان میرسیدم کاش میردم واینقدر خوار نمیشدم . گفتند که مرگ پایان کبوترنیست ولی کبوتر بال وپرشکسته ازمرده بهتراست بال وپرم عشقم بود که شکست شکستند ش ؟ شکستمش ؟ یا شکستش ؟ بهرحال شکست روزها ازپی روزها رفتند وما بیخیال وسبکبال بالدر بال هم درآسمون عاشقی پرواز کردیم غافل از کینه ی حسودان ودشمنان دوست نما تیر حسادت از کمان حسودی بطرفان پرتاب شد وقلب  وبال من وسینه ی عشقم راشکافت هیچ نوشدارویی برای این زخم نیافته ام با بال شکسته وقلبی مجروح به هزاران جا سرزده ام تا نوشدارویی برای قلب خود وسینه ی یارم بیابم مثل کبوتران روسپید ، با رویی سیاه زائر کوی امام رضا (ع) شدم پر وبالم را به گنبد وبارگاه وحریم حرمش مالیدم وبه نیابت از یارم دست بدعا شدم .السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی علیه الاف تحیه وثنا اینه الامام رئوف ایها الغریب وبارض طوس ایها الامام الغریب ای امام غریبان ای امام رئوف چگونه است که فریاد دل شکسته ای را میشنوی ودعایش را لبیک نمیگویی آیا اینقد رپستم آیا اینقد رگناهکارم آقا ؟ آقا من اگر از دردرگه شما رانده شوم دیگر کجا بروم کجا رادارم که بروم ؟ همه ی دنیا ملک شماست ؟ آقا شما را بجان مادرتان شما را بجان جوادالائمه قسم دادم ؟ آقا فکر کنید من یک نامسلمانم که تعریف کرامتتان را شنیده ام هرچند که بارها مورد لطف وعنایت شما قرار گرفته ام وزندگیم رهین منت شماست آقابار دیگر برای من نزد خدا شفیع باشید تا گره از کارم بازشود. آقا اگر من بدم خوبم کن وعشقم را بمن بازگردان اگر او خدای ناکرده بدست خوبش کن وبمنش بازگردان . دیگر تحملم تمام شده دیگر قلب وروحم جوابگوی بار فشا رروحی وروانی وارده نیست  آقا مثل دیوانه ها شده ام بیخودی گریه میکنم خنده ماههاست مثل کیمیا دروجودم گم شده است هیچکس را ندارم که با او درد دل کنم سخت است که درد داشته باشی وکسی را نداشته باشی با او درد دل کنی یکبار دیگر نیز کمکم کنید تا این تن خسته را توان بندگیتان را بیابد

آقا ترا بجان مادرتان وترا بجان جواد الائمه تان کمکم کنید

 

آمین یا رب العالمین 

 

دوست دارم صدات کنم.توهم منوصدا کنی


دوست دارم نگات کنم توهم منو نگا کنی


قربون صفات برم ازراه دوری اومدم


جای دوری نمی ره اگه بمن نگا کنی


دل من زندونیه.تویی که تنها می تونی


قفس رو وا کنی پرنده رو رها کنی